منم دخت ایران و ایرانی ام....
ولی در درون زنی مردانه ام...

//// زنم من.
زنی در اندرونی -
در پستویی که در آن حسرتها
و آرزوهایم را پنهان کرده ام.
پستویی
که بوی خواسته های مردانه ات
در آن ، هوای آزاد رهایی ،
هوای آزادی را پس می زند.
زنم من.
زنی که مشروطه را پشت سر گذاشته است.
اسلحه به دست و فریاد بر زبان به استقبال آزادی رفته است
و خیلی زود از کَفَش داده ؛
از کفش ربوده اند!
زنم من ؛
در هیات یک انسان.
هرچند اگر کاغذی به نام «قانون» به انکارم برخیزد.
زنم من و انکار من ،
انکار حقیقت است.
قرنهاست که این را می گویم و تو هنوز آن را نشنیده ای!
همیشه دیواری بوده است ؛
همیشه پرده ای.
چهره ام را ببین!
این صورت دیروز من است.
از یادم نمی رود.
از یادم مبر! من همانم ؛
از اندرونِ پنهانِ تو به خیابان آمده ام.
با تو سخن گفته ام.
دنیا صدایم را شنیده است.
دنیا به سلامم پاسخ گفته است
و تو هنوز در کار دیوار کشیدن و
پرده انداختنی!
با من بیا. از دیروز "تو" به امروز "ما".
اگر نیایی فردا از آن "من" خواهد بود !

قرار روبه روی کافی شاپ , راس چهار
آهای منتظرم ! دیر کرده ای اینبار !
همیشه راس چهار دست تو به دستم بود
و حال شاخه گل تو گل همیشه بهار
دوباره خط نگاهم به جاده ها چسبید
و غوطه ور شد احساس من در این افکار
نگو که قید مرا هم زده , نگو , نه نه !
آهای فکر پلید , دست از سرم بردار
*****
درست یک سال بعد جاده ی خلوت
سکوت یک سرکاری از خودش بیزار
یکی , دوتا , سه تا , هزار غنچه پرپر
صدای پک زدن من به بسته سیگار
ترانه های جدیدت چه قدر تکراریست
نوار لعنتی من – همش / همش تکرار
بگو که بر میگردی هنوز منتظرم
هنوز روبروی کافی شاپ راس چهار
نشسته ام تنها به امید دیدارت
فقط به خاطر تکرار آخرین دیدار
*****
قرار , روبروی چشمانت لحظه ی مرگ
صدای آخرین پیام من , صدای نوار:
(( امید من به سلامت برو , خیالت تخت ))
خیال پوچ مرا هم به قصه ها بسپار ...
شاعره محترمه : شکوفه پویایی
به دليل زياد بودن و سنگين شدن وب نتونستم همشون رو بزارم
يه تعدادي رو تو ادامه مطلب ميتونيد ببينيد
اگه خوشتون اومد باقيش رو هم خواستيد بگيد تا بذارم تو يه پست جديد

بردگان فراری
زبانم از درد زیر آسیاب دندان ها
جویده / کوبیده و سرخ میشود
فریاد بر هنجره ام پنجه می کشد
کوبیده زبان با خورشت خون هنجره می خورم از درد
از درد یک سرمشق
اینگاه که / استاد شعر سرمشقم میدهد تا بنویسم :
بابا آب ندارد !
بابا نان ندارد !
بابا خانه ندارد!
درد دارد !
بابا حرف دارد !
خانه را ویرانسرا را دوست می دارد.
شعر من به برابری می اندیشد
و میدانم!
که از برایش نه قافیه نه وزنی نخواهم یافت!
که برابری را هم برابرتر کشته اند!
واژه ای که به نامش
خاک وطن جویدند و یک کاسه خون بالایش را ندانست.
از دیروز تا امروز فهم این واژه مغذ می خواهد !
دیروز تا امروز هر چه شنیدیم از عدل / برابری بود
شنیدن کجا دیدن شود ؟!!! !
چشم ها به گوشها حسادت کردند
نابینا شدنند ...
از بس برای دیدنش
چشم چرانی کردند.
دیروز گر چه گل آلود
فردا روشن است
فردایمان را در دیروزمان ترسیم کنیم اگر
همه با هم برابرند اما ...
باز من نادان نمیدانم که چرا ؟
چرا همیشه بعضی "برابرتر"ند از شانه برهنگان؟
گوشها از شنیدن نا شنوا
چشم ها از ندیدن نابینا
برابریه تکه دستمال بر دوش مرد را
شنیدن کجا دیدن شود؟
من نادان شدم این واژه را اعتراف باید کرد.
"انسانی" با یک تکه پارچه بر دوش
با "انسانی" شلاق بر دوش چشیده ؟ چه فرقی میکند ؟
من نامه به یک مرد مینویسم.
به زنی که دردم میکشد.
مردی که در دامگاه برابری مجهول الهویه نامید عدالت را
آن یک قطره بارانم ، در کویر...
و به پنجره ای، / که دیوار کردنش / تا دریای برابری را غرق شده ببینیم
برسد به بند 209
به نگاه خیره به دیوار زنی اسیر...
به معلمی که تا آخرین نفس میگفت :
بابا آب ندارد ! / بابا نان ندارد !
بابا درد دارد ! حرف دارد ! خانه ندارم ...
من آن پروانه افلیجم / که میگردم به دور همین شمع
شعر من به برابری می اندیشد.
به قلبهای ساف / دستهای ترک خورده در زنجیر تا پا
به آب / نان / خانه / ندارد چرا بابا ...
به سردی فلزی که سخت میفشارد دستهای پینه زده
گفتند شاگردان را با چوب الف بیگانه میکنیم
از شاگرد که بگذریم
همین دیشب رد پایش بردستهای معلم یادگاری نوشت
کبود شده رد پایش بر پا های برهنه
کبود شده رد پایش بر دستهای "شادی" / بر شانه های "مهدی"
کبود شده رد پایش بر ترک خورده دستها در بنددست
کبود شده رد پایش بر دستهای دخت ....... زمین
چه شد ؟ / چه باید کرد ؟ / چگونه باید کرد ؟
مگو همینجا ماند باید / لولید میان لای و لجن برابری
من به یک پروانه افلیج فکر می کنم / که افسانه ای باور نکردنی بود
وقتی از مردار زنان رهید و به شمع رسید
به شمع برابری
پروانه ای که از برای دیدار شمع گل خرید
بهایش را جان پرداخت
یک گل بی رنگ و بو
یک رز مصنوعی
آخر کدامین گل جنگ را نعمت مینامد ؟
آخرکدامین گل ؟
کدامین گل ؟
که ما آن را رز مینامیم!
کدامین رز رحمت را در خون خلاصه میداند.
من / نادان
برای آنان که من از در آمدند
من از درگذشتند
در شهر ما قعطی شاعر نیست
یا خدای ناکرده خشکسالی شعر نیست
به حکم برابرتران خاموش را آهسته مینویسند.
با تو هستم شاعر (!)
شاعرالدوله و شاعر با هم، فرقهایی دارند
فرقهایی اندک، مرزهایی باریک
که ز حُر تا دگری یک نقطه ست!
یک دستمال بر دوش تا دوشی آشنا بر رهنگی و شلاق
شعرهاشان را نیز، چون خود شاعرها، انگ چسبانده اند
خواب بر دیده ی بردگان شیرین
بنده داران بیدار!!!
شاعر مرحوم !
شعرش نیز، چون خودش محروم!
شعر او مثل وجود خود او حرف مگوست
« آی ساکت جیرجیرک!
از چه است این فریاد؟
بیداد نکن، برده هایم خوابند! »
ای وای ببخشید بنده هایم خوابند ....
منزجرم از مرگ اما........
مرگ بر خواب بردگان
بیش از گفتمان مرگ از خواب تسلیم آوردنگان / از خواب بردگان دردم میآید.
در قانون برابرتران شاعران دروغ می نالند
نمیدانم چگونه بنالم که به بهتان دروغ خاکم نکنند
در گورستان بنده گان فراری.




زنده به شعر خویشم در این اسارت شعر
عشقم همین قافیه ام در این کسالت شعر
شاعرکی بازیگوشم که در نبرد با خویش
می خزم در امتداد شب به بی نهایت شعر
چشمک این واژه ها در امتداد شعر دوست
چه رنگی می زند داد به نقش غربت شعر
خدای من چه میشنوم صدای ناله کیست ؟
چه آهی میکشد آه به بام خلوت شعر!
دلم داند قلم خواهد که من با شعر بمیرم
هوار و صد هزار بیداد از این سماجت شعر
قصم به نور این ماه قصم به ظلم این شب
زنده به شعر خویشم در این اسارت شعر

در اینجا چهار زندان است
به هر زندان دو چندان نقب
در هر نقب چندین حجره
در هر حجره چندین مرد در زنجیر
از این زنجیریان یک تن زنش را در تب تاریک بهتانی به ضرب دشنه ای کشته است
از این مردان یکی در ظهر تابستان سوزان نان فرزندان خود را بر سر برزن
به خون نان فروش سخت دندان گرد آغشته ست
از اینان چند کس در خلوت یک روز باران ریز بر راه ربا خواری نشسته ست
کسانی در سکوت کوچه از دیوار کوتاهی به روی بام جسته ست
کسانی نیمه شب در گورهای تازه دندان طلای مردگان را میشکستند
من اما هیچ کس را در شبی تاریک و طوفانی نکشتم
من اما نیمه های شب ز بامی بر سر بامی نجسم
در اینجا چهار زندان است
به هر زندان دو چندان نقب
در هر نقب چندین حجره
در هر حجره چندین مرد در زنجیر
در این زنجیریان هستند مردانی که مردار زنان را دوست می دارن
در این زنجیریان هستند مردانی که رویایشان هر شب زنی در وحشت مرگ از جگر بر می کشد فریاد
من اما در زنان چیزی نمی یابم کز آن همزاد را روزی نیابم ناگهان خاموش
مرا گر نبود این رنج شاید بامدادی همچو یادی
دور ولغزان می گذشتم از تراز خاک سردپست...
جرم این است
جرم این است...

امشب در شعرش شاعر پرپر زند دوباره
به خاک پای کوروش بوسه زند صد باره
تنهاترین مرد شبم در این شب وحشت زا
پایان بده ایران دخت به این شب شب افزا
ما از نسل کاوه ایم خون ما از آرش است
ما از نسل اهورا قلب ما از آتش است
از قفسم مترسان من زاده ی زندانم
عشق را چه باک عاشقه خاک پاک ایرانم
چه بد در بیت قبلی قافیه ام رقم خورد
نام وطن با زندان هوش از سر شاعر برد
مگر نگفته اند وطن گهواره شیران است ؟
شیر در زنجیر به دور از نام پاک ایران است
این چیست که مادر من گرفته است به دندان
گویند که این حجاب است نجابت ما رندان
پوفیوز عرب نواز خواهر من نجیب است
با رنگ دستمال تو تمدنش غریب است
تاریخ ما کوروش است ما را به خواب گرفتند
سنگ قبر کوروش را دیشب به آب گرفتند
ما آریا آفتابیم چه شد خورشید زندان شد ؟
چه شد که نام زندان قافیه اش ایران شد ؟
شاعر بس کن که باز هم خنجر زدی به این تن
باز شد که نام زندان قافیه این وطن !
شعر از : کیانوش انصاری